کتاب تاملات در فلسفه اولی یکی از تاثیرگذارترین آثار فلسفی، توسط نویسنده و فیلسوفی بزرگ به نام  رنه دکارت نوشته شده و در سال ۱۶۴۱ با ترجمه لاتین به چاپ رسیده است و در آن نتایج تحقیقات و تجارب خود را در رابطه با راز هستی و جهان خلقت و همچنین موجودیت خدا و انسان بیان می‌کند و در تمامیِ حقایق و اعتقادات خود مردد می‌شود. پیش‌تر معرفی کامل کتاب تاملات فلسفه اولی را در مطلب جداگانه ارائه کردیم. حال در ادامه قصد داریم به خلاصه کتاب تاملات در فلسفه اولی بپردازیم تا آن‌دسته از افرادی که زمان مناسبی برای مطالعه‌ی این شاهکار فلسفی را ندارند، از مطالب پرمغزش بی‌نصیب نمانند.

این اثر در دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی مختلفی تدریس می‌شود و جزو دروس رشته فلسفه در مقاطع کارشناسی ارشد و دکترا قرار دارد.

کتاب تاملات در فلسفه اولی از ۶ فصل با بخش‌های گوناگون تشکیل می‌شود که در زیر آن را مشاهده می‌کنید:

-مقدمه کتاب

  1. تأمل اول: (شک‌کردن)
  • رهایی از پیش‌داوری‌ها
  • شک در گواهی‌های حساس
  • شک به‌واسطه برهان خواب
  • شک به‌واسطه برهان اهریمن پلید

2. تأمل دوم: (اثبات موجودیت نفس)

  • نقطه ارشمیدسی (کوژیتو)
  • ماهیت نفس
  • مثال تکه موم

3. تأمل سوم: (اثبات وجود خدا)

  • معیار صدق
  • مقدمات برهان‌های اثبات وجود خدا
  • برهان اول اثبات
  • برهان دوم اثبات
  • فطری‌بودن تصور خداوند و فریبنده‌نبودن او

4. تأمل چهارم:

  • فریب‌کار نبودن خداوند
  • امکان خطا
  • تبیین خطا

5. تأمل پنجم:

  • ماهیت اشیای مادی
  • یقینی‌بودن ریاضیات
  • برهان سوم اثبات (وجود خدا)
  • در تأیید حافظه

6. تأمل ششم: (اثبات جسم)

  • مفارقت تخیل و تعقل و جداسازی نفس از بدن و اثبات وجود جسم مادی

معرفی نویسنده؛ رنه دکارت

رنه دکارت

رنه دکارت از فیلسوفان بزرگ و همچنین از ریاضی‌دانان و فیزیک‌دانان مشهور در عصر رنسانس معرفی می‌شود که در تاریخ ۳۱ مارس ۱۵۹۶ در فرانسه به دنیا آمد. زمانی که او ۵۳ سال داشت به بیماری ذات‌الریه مبتلا شد و در تاریخ ۱۱ فوریه ۱۶۵۰ در کشور سوئد در گذشت. ورود دکارت به علم فلسفه موجب تحول عظیم و جدیدی در دنیای فلسفه و هندسه تحلیلی شد و اکنون او را «پدر فلسفه مدرن» می‌دانند.

دکارت طعم داشتن مادر را هرگز نچشید؛ چراکه او را هنگام تولد، پس از زایمان از دست داده بود. پدرش از اعضای پارلمان بریتینی در رن محسوب می‌شد و به طور کلی خانواده دکارت از نجیب‌زادگان فرانسه شناخته می‌شدند؛ بنابراین وی برای امرار معاش نگرانی چندانی نداشت و می‌توانست با خاطری نسبتا آسوده برای شناخت مردم دنیا و آشنایی با علوم فلسفه از کشوری به کشور دیگر سفر کند و به دانش خود بیافزاید. تحقیقات و پژوهش‌های او بیشتر رنگ و لعاب تجربی و برگرفته از تجارب شخصی بودند تا مطالعه کتب و بررسی‌های تئوری. دکارت با گردش در بین مردم و طبیعت، به سیر و چگونگی اتفاقات و راز خلقت هستی به تفکر می‌پرداخت و نتایجی را به دست آورد. او توانست جوش و خروش ذهن و درون خود را آرام کند و پاسخ تمامی سوالاتش را بیابد. رنه دکارت شیوه‌های متعددی برای شناخت و معرفت ارائه کرد و اکتشافاتی که در این راه کسب کرده بود، اساس و بنیان ریاضیات و علوم‌های وابسته را دستخوش تغییر کرد و توانست اصول و فنون جدیدی را مختص خودش پیاده‌سازی و نامش را بیش از پیش در عرصه فلسفه پررنگ تر کند.

اگر بخواهیم نمادی را سرچشمه دانش دکارت در کتاب تاملات در فلسفه اولی نسبت بدهیم و از نظر او خطی را برای شروع در دل این علم بی‌انتها به شما بشناسانیم، «باور به خود» را معرفی می‌کنیم. به راستی که همه چیز از خود ما شروع می‌شود. همانطور که وی گفته است:

[bs-quote quote=”ما می‌توانیم مدعی شویم که جسم وجود ندارد و همچنین ادعا کنیم که جهانی نیز وجود ندارد اما هرگز نمی‌توانیم ادعا کنیم که من وجود ندارم؛ زیرا من می‌توانم در حقیقتِ سایر اشیاء شک کنم.” style=”style-7″ align=”center” color=”#1e73be” author_name=”رنه دکارت” author_job=”فیلسوف، ریاضی‌دان و فیزیک‌دان”][/bs-quote]

کتاب گفتار در روش رنه دکارت شهرت او را دوچندان کرد و با انتشار کتاب تاملات در فلسفه اولی و کتاب اصول فلسفه، طرفداران بسیاری را جذب خود کرد؛ به‌اندازه‌ای که تا سال ۱۶۴۹ رنه دکارت را عضوی از مهم‌ترین و معروف‌ترین فیلسوفان و دانشمندان اروپا می‌دانستند؛ در همین راستا ملکه سوئد (کریستنا) از وی خواستار یادگیری بیشتر و راهنمایی در زمینه شناخت احساسات (ماهیت و هرآنچه بدان مرتبط است) و برپایی آکادمی علمی جدیدی شد و دکارت اجبارا به این کشور نقل مکان کرد (علت مرگ او نیز به دلیل سرمای زمستان سوئد بود که بیماری وی را به دنبال داشت). پس از گذشت زمان کوتاهی این فیلسوف محبوب اثری را به‌نام احساسات روح (Passions of the Soul) منتشر کرد و به ملکه کریستنا اختصاص داد.

خلاصه کتاب تاملات در فلسفه اولی

رنه دکارت در سوئد
تصویری از دکارت در کارگاه آموزشی‌اش در کشور سوئد به‌دعوت ملکه

در بخش اول کتاب شاهد گوشزدها و توصیه‌های دکارت برای پاک‌سازی ذهن و روحمان هستیم؛ او از ما می‌خواهد تمامی قضاوت‌ها، پیش‌داوری‌ها، اعتقادات پوشالی و برگرفته از تعصب و… را بیرون بیاندازیم و وجود خود را برای شروع و بررسی حقایق آماده کنیم. البته که نمی‌توان به تمامی باور‌های ریز و درشت شک کرد؛ بلکه منظور او نادیده‌گرفتن اعتقادات بنیادی و اساسی است زیرا که دیگر باورهای موجود بر روی آن‌ها مستحکم شدند. گویی او خواستار تفکری دوباره ولی هدفمند و تجدید نظری مصمم بر هر آنچه وجود دارد، است.

دکارت راه خود را با تردید در احساسات و گواهی‌هایی که از طریق حواس پنج‌گانه دریافت کرده آغاز می‌کند. او در این باره می‌گوید: «تمامِ آن‌چه تاکنون به‌عنوانِ صحیح‌ترین و قطعی‌ترین امور پذیرفته‌ام، یا از حواس (قوه بینایی) و یا به‌واسطه‌یِ حواس (شنوایی) بوده اما گاهی متوجه فریبنده‌بودن این حواس شده‌ام و مقتضای حکمت این است که اگر یک‌بار از چیزی فریب خوردیم، دیگر چندان به آن اعتماد نکنیم.»

در کتاب تاملات در فلسفه اولی هیچ‌گاه گمراه نخواهید شد. نویسنده با علم به تمامی ابعاد موجود، تردید خود را بیان می‌کند یعنی او پس از هر شک، برابرنهادی مقابل آن قرار می‌دهد تا از غرق‌شدن در دریای جهل مصون بماند. برابرنهاد را می‌توان برهانی در مقابل و متضاد شک او تعریف کرد. از این جهت که فریبنده‌بودنِ حواس همیشگی نیست و بعضاً اتفاق می‌افتد. بنابراین دکارت در تمامی احساس‌ها و عوامل پیرامون خود که در آن‌ها تناقض حاکی است، شک می‌کند و می‌گوید اگر بتوانیم در تمامی حواس و موجودیت اطراف خود تردید کنیم، موجودیت اشیایی که فاقد تناقض هستند اثبات می‌شود؛ ولیکن او در موجودیت همین عوامل هم شک می‌کند!

برهان خواب در خلاصه کتاب تاملات در فلسفه اولی

دکارت پرده از  موضوعی برمی‌دارد که دغدغه آن ممکن است در وجود بسیاری از افراد بدون دانستن پاسخ آن ریشه دوانده باشد و آن چیزی نیست جز برهان خواب! نظریه‌ای که ذهن دانشمندان مختلفی را به خود درگیر کرده و راه نجاتی از آن شک و سردرگمی در دسترس نیست. برهان را با بیان سوالات زیر مطرح می‌کنیم:

  • آیا می‌توان با دلیل و مدرک اثبات کرد که هم‌اکنون در خواب هستیم یا خیر؟
  • همه این کشمکش‌ها و اتفاقات واقعی‌اند یا خیالی بیش نیستند؟
  • چگونه باید مرز بین بیداری و رویا را تشخیص داد؟

این سوالات ذهن دکارت را به‌شدت متلاطم کرده بود تا اینکه دریافت همان‌طور که نقاشی‌ها و تصاویر در عین حالی که مصنوعی هستند، از عوامل واقعی برگرفته شده‌اند؛ تفاوتِ خواب و دنیای ما نیز به این شکل استدلال می‌شوند. بنابراین ترس از «در رویا سپری‌کردن» هرچقدر هم که زیاد باشد، امید اینکه استخراج‌شده از یک چیز واقعی و حقیقی است، ما را در ادامه‌ی راه یاری می‌کند. به‌طور مثال در غیریقینی‌بودنِ علوم و فنون‌هایی از قبیل پزشکی و… می‌توان شک کرد اما شما چه در عالم خیال سپری کنید و چه در واقعیت، همیشه دو به علاوه دو چهار خواهد بود یا هیچ‌گاه مربعی با ۵ ضلع پیدا نخواهید کرد. بنابراین دانش ریاضیات و هندسه در ذهن دکارت از تردید کمتری برخوردار بودند تا اینکه وی با برهان اهریمن پلید بر این حقایق آشکار نیز رنگ‌وبوی شک آمیخت.

برهان اهریمن پلید در خلاصه کتاب تاملات در فلسفه اولی

در کتاب تأملات در فلسفه اولی رنه دکارت برهانی به نام اهریمن پلید را معرفی می‌کند و از این طریق به ۳ چیز شک می‌کند:

  1.  خیرخواه بودن خدا نسبت به انسان‌ها و سلب سفت فریبنده‌نبودن از وی
  2. وجود خدا
  3. قدرت شیطان

به راستی که اگر خداوند سرچشمه خوبی‌ها نباشد و ما را فریب بدهد چه می‌شود؟ همان‌طور که نویسنده گفته است:

«همان‌طور که من گاهی گمان می‌کنم دیگران در اموری که حتی به خیالِ خودشان نسبت به آن‌ها بهترین شناخت را دارند، خود را فریب می‌دهند، از کجا بدانم که من هم هرگاه رقم‌های دو و دو را با هم جمع می‌کنم یا اضلاعِ مربعی را می‌شمارم یا در بابِ چیزهایی حتی ساده‌تر از این‌ها حکم می‌کنم، اگر ساده‌تر از این‌ها قابلِ تصور باشد، فریب نخورده‌ام. اما شاید خدا نخواسته باشد که من این‌طور فریب بخورم، زیرا گفته می‌شود که او خیرِ مطلق است. اما اگر خیر بودنِ خداوند با آفرینشِ من به‌گونه‌ای که همواره فریب بخورم تعارض دارد، این هم که بگذارد من گه‌گاه فریب بخورم ظاهراً با خیر بودنِ او (کاملاً) معارض است؛ با این همه، جای تردید نیست که او چنین اجازه‌ای می‌دهد.»

و در آخر اگر آن پروردگارِ خیرخواهی که مراقب بندگانش است، شوخی‌ای بیش نباشد و تمامی قدرتِ کائنات را شیطان و نیرویی اهریمنی کنترل کند، انسان‌ در این بازی فریب وحشتناکی دچار می‌شود.

دکارت در این‌باره می‌گوید:

«می‌انگارم که آسمان، زمین، رنگ‌ها، اشکال، صداها و تمامِ اشیای خارجیِ دیگری که می‌بینم، فقط اوهام و رویاهایی باشد که این اهریمن برایِ صیدِ خوش‌باوریِ من از آن‌ها استفاده می‌کند. خود را چنین تصور می‌کنم که دست، چشم، گوش، خون و هیچ‌یک از حواس را ندارم و به‌خطا، خود را واجدِ همه‌ی آن‌ها می‌دانم»

در این جا بخش اول به اتمام می‌رسد و نویسنده به هدف خود یعنی شک در اعتقادات بنیادی رسیده است.

این مسیر را همچنان خواهم پیمود تا به چیزی برسم که قطعی باشد و اگر هیچ کارِ دیگری از دستم برنیاید، دستِ‌کم یقین پیدا می‌کنم که هیچ امرِ یقینی در عالم وجود ندارد.

مرحله دوم از کتاب تاملات در فلسفه اولی را با سخن دکارت درباره ارشمیدس آغاز می‌کنیم:

«ارشمیدس، برای اینکه بتواند کره‌ی خاکی را از جا برکند و به مکان دیگر منتقل کند، تنها خواستارِ یک نقطه‌ی ثابت و ساکن بود؛ من هم اگر بخت یاری کند و تنها به یک امر یقینی و تردیدناپذیر دست یابم، حق دارم امیدهایی بس والا داشته باشم»

وی وقتی در ذهن خود سوالات را مرور می‌کند به این نتیجه می‌رسد تنها وجه اشتراک آن‌ها با هم وجود خودش است: من شک می‌کنم، من فریب خورده‌ام، من آگاهی به وجود خدا ندارم و… .

بنابراین می‌توان گفت تنها چیزی که یقینی‌بودن آن به اثبات می‌رسد، وجود و نفس انسان است. این دستاورد جرقه‌ای در عصر فلسفه آن زمان ایجاد کرد و تمامی باور‌های پوشالی و ناچیزی که فلسفه سنتی بر آن استوار بود را لغزاند:

[bs-quote quote=”من شک می‌کنم، من می‌اندیشم، پس من هستم.” style=”style-3″ align=”center” color=”#1e73be” author_name=”رنه دکارت” author_job=”پدر فلسفه مدرن”][/bs-quote]

تا اینجا دکارت وجود و نفس خود را اثبات می‌کند ولی آن را از هرگونه فعالیت جسمی و هرآنچه که مستقل از ذهن و فکرش است، مبرا می‌سازد؛ یعنی اعمال خوردن و نوشیدن و… را همچنان غیریقینی و غیرحقیقی می‌داند و تنها بر ذهن و عقل خود تمرکز می‌کند. در این‌باره می‌خوانیم: «فکر صفتی است که به من تعلق دارد. تنها این صفت است که انفکاکِ آن از من محال است. من هستم، من وجود دارم، این امری است یقینی، اما تا کِی؟ درست تا وقتی که فکر می‌کنم، زیرا هرگاه تفکرِ من یک‌سره متوقف شود، شاید در همان وقت هستی یا وجودم هم به‌کلی متوقف شود. من فقط چیزی هستم که می‌اندیشد»

در مثال تکه موم بار دیگر وجود خود را ثابت می‌کند و می‌گوید در حالت عادی موم جسمی سرد و سفت است ولی زمانی که در کنار آتش و گرما قرار می‌گیرد، حرارتِ حاصله سبب داغ و شل شدن موم می‌شوند و ظاهر آن را دستخوش تغییر می‌کنند؛ ولی آیا هویت آن تغییر می‌کند؟ خیر! موم در همه اشکال و حالات باز موم نامیده می‌شود. انسان هرچه باشد، حتی چشم و گوش و سایر حواسش تغییر کند یا موجب فریبش شود، چه چیزی همچنان او را انسان نگه می‌دارد؟ ذهن و قدرت تفکر او. بنابراین دکارت به این باور می‌رسد که در دریای مواج و طوفانیِ فریب و واقعیت، تنها عاملی که حقیقتا وجود دارد نفسش است و چون اطلاعی از حقیقی‌بودن جسم ندارد، نفس را یک چیز اندیشنده می‌نامد.

رنه دکارت در تأمل سوم از کتاب تاملات در فلسفه، وجود خدا را می‌پذیرد  و باوری را که از کمک تأمل دوم استنتاج کرده بود، قاعده کلی تحقیقاتش (معیار صدق) قرار می‌دهد: «در این معرفتِ نخستین (قضیه‌یِ کوژیتو)، چیزی که مرا به صحت آن مطمئن کند وجود ندارد مگر ادراک واضح و متمایز نسبت به آن‌چه می‌گویم» بنابراین «هر چیزی را که با وضوح و تمایزِ کامل ادراک کنم حقیقت دارد.»

در ادامه نویسنده به بررسی شک خود در مورد تصورات می‌پردازد و آن‌ها را به ۳ دسته تقسیم می‌کند:

  • تصوراتی که بر حالات و اشکال (ظواهر و ماهیت) دلالت دارند.
  • تصوراتی که بر محدود و متناهی‌بودن اشاره می‌کنند.
  • تصورات و مفاهیمی که بر روی نامتناهی و بی‌نهایت‌بودن تمرکز می‌کنند.

دکارت پس از بررسی تصورات ذکرشده درصدد ربط‌دادن این مفاهیم ازقبیل رنگ و حجم و حالت اشیا و… به خودش برمی‌آید به‌گونه‌ای که علل آن تنها نیازمند وجود خودش باشد و تنها تصوری که از استدلال آن درمانده می‌شود، وجود خداوند است، چون او موجودی متناهی تعریف می‌شود و تصور موجودی نامتناهی از ادراک او خارج است.

«بدین ترتیب فقط مفهوم خدا باقی می‌ماند که باید در آن تأمل کنیم که آیا در آن، چیزی هست که صدورش از خودِ من محال باشد. مرادِ من از کلمه‌ی خدا جوهری است نامتناهی، (سرمد، تغییرناپذیر)، قائم‌به‌ذات، عالم مطلق، قادرِ مطلق، که خودِ من و هر چیزِ دیگری را، اگر چیزِ دیگری وجود داشته باشد، آفریده است. اما همه‌ی این صفات به‌گونه‌ای است که هرقدر عمیق‌تر در آن‌ها تأمل می‌کنم کم‌تر به‌نظر می‌رسد که (مفاهیمی که از آن‌ها دارم) بتوانند تنها از خودِ من صادر شده باشند؛ بنابراین از آن‌چه تاکنون گفته شد باید نتیجه گرفت که خدا بالضروره وجود دارد.»

کتاب تأملات در فلسفه اولی

مجدد وی به شکی در این رابطه می‌افتد:

«اما شاید هم من چیزی باشم بیش از آن‌چه خود را تصور می‌کنم و شاید همه‌ی آن کمالاتی که به خداوند نسبت می‌دهم به‌وجهی بالقوه در من موجود باشند، گرچه هنوز به مرحله‌ی ظهور یا فعلیت نرسیده‌اند. در واقع من تا کنون آزموده‌ام که معرفتم اندک‌اندک افزایش می‌یابد و هیچ مانعی نمی‌بینم که این افزایش هم‌چنان تا بی‌نهایت ادامه یابد و نیز مانعی نمی‌بینم که بعد از رسیدن به این مرحله از کمال، بتوانم به‌واسطه‌یِ این معرفت تمامِ کمالاتِ دیگرِ ذاتِ الوهی را به دست آورم و سرانجام چرا قوه‌ی کسب این کمالات، اگر واقعاً در من هست، نتواند مفاهیمِ این کمالات را (در ذهن من) ایجاد کند»

دکارت به این شک پاسخ می‌دهد و می‌گوید حتی اگر من دارای این کمالات بالقوه باشم (یعنی در حال حاضر به این حد از تکامل نرسیده‌ام و فقط قابلیت دستیابی به آن را در خود تعریف کرده‌ام)، مبدل به خدایی بالقوه می‌شوم در صورتی که تعریف من از خدا، موجودی نامتناهی و بالفعل است؛ بنابراین موجودات متناهی ناقص و خدا کمال مطلق معرفی می‌شود. در ادامه او وابستگیِ وجود خود را به خدا اثبات می‌کند و دنبال علتی برای وجود خویش می‌گردد. به‌طور واضح و آشکار وجود خودش توانایی آفریدن را ندارد که اگر داشت هیچ‌گاه به آن شک نمی‌کرد و همواره با آگاهی کامل بر همه چیز، پاسخ تمامی سوالاتش را می‌دانست.

از جایی که فریب‌کاری و مکر جزو صفات ناشایست محسوب می‌شوند و وجود این دو در هر رفتاری نشان‌دهنده نقص و ایراد طرف مقابل است، اگر بخواهیم خداوند را دارای این صفات بدانیم خَیرِ مطلق‌بودن وی را نقص کرده‌ایم. بنابراین دکارت این موجود نامتناهی را کامل و عاری از هرگونه ایراد دانسته و به بسیاری از شک‌های خود در تأمل اول پایان می‌دهد.

در پایانِ این بخش نویسنده امکان و احتمال خطاکردن در انسان را بررسی می‌کند و از خود می‌پرسد اگر خدا قدرتِ کامل است پس می‌توانست مخلوق‌هایش را بدون نقص بیافریند و این صفت را از آن‌ها سلب کند ولی نکرد؟

او هماهنگ‌نبودنِ نیروی ادراک (عقل) و اراده را مسبب آن می‌داند (ایراد را درون خودش می‌یابد و به این باور می‌رسد که اگر این دو قوه را به درستی به کار ببریم و هر دو را هماهنگ با هم تقویت کنیم؛ احتمال خطا از ما سلب می‌شود.) و اینگونه پاسخ می‌دهد:

«تا وقتی که من اراده‌ام را در محدوه‌یِ معرفتم نگه می‌دارم و تنها درباره‌ی اموری حکم می‌کنم که ذهن آن‌ها را با وضوح و تمایز ادراک کرده باشد، ممکن نیست دچارِ خطا شوم؛ چون هر تصورِ واضح و متمایزی بدونِ شک واقعی است؛ بنابراین محال است از عدم نشأت گرفته باشد، بلکه پدیدآورنده‌‌یِ آن ضرورتاً باید خدا باشد، همان خدایی که چون کاملِ مطلق است هرگز علت خطا نخواهد بود؛ پس ناگزیر به این نتیجه می‌رسیم که چنین حکمی صحیح است.»

نویسنده کتاب تأملات در فلسفه اولی در بخش ششم به ماهیت اشیای مادی اشاره می‌کند و بار دیگر توسط معیار صدق درصدد اثبات وجود خدا بر می‌آید.

[bs-quote quote=”خواندن کتاب‌های خوب، مکالمه با انسان‌های شرافتمندِ گذشته است.” style=”style-16″ align=”center” color=”#1e73be” author_name=”رنه دکارت”][/bs-quote]

دکارت ماهیت اشیاء را به دو کیفیت اولیه و ثانویه تقسیم می‌کند و اولویت و ارجعیت کیفیت اولیه را به ثانویه بیشتر و مهمتر می‌داند. حجم و اندازه و مقدار و مختصات مکان و… را که از طریق عقل و ذهن قابل تشخیص هستند و توسط ادراک واضح و متمایز شناخته می‌شوند، در دسته کیفیت اولیه و رنگ و بوی اجسام و به‌طور کلی تمامیِ ویژگی‌هایی که ازطریق حواس به دست می‌آیند و ادراک واضح و متمایز را شامل نمی‌شوند، در دسته کیفیت ثانویه قرار می‌دهد.

وی از طریق کیفیت اولیه به اصول ریاضیات و هندسه اشاره می‌کند و سعی در تقسیم‌بندی آن در تصورات خود دارد (تصورات دکارت به دو دسته‌ی برون ذهنی و درون ذهنی جدا می‌شوند.)

پس از بررسی متوجه می‌شود ریاضیات و علوم وابسته به آن را نمی‌توان در دسته برون یا درون‌ذهنی جای داد و دارای ماهیت قائم هستند.

دکارت توضیحات خود را در کتاب تاملات در فلسفه اولی این‌گونه بیان می‌کند:

«آن‌چه در این‌جا از همه مهم‌تر است این است که من بی‌نهایت مفاهیم از اشیای خاصی در خود می‌یابم که هرچند ممکن است در خارج از ذهنِ من اصلاً وجود نداشته باشند اما نمی‌توان آن‌ها را عدم محض دانست و با آن‌که به‌خوبی برای من مقدور است که درباره‌ی آن‌ها بیندیشم یا نیندیشم اما ساخته‌ی ذهنِ من نیستند، بلکه ماهیاتِ حقیقی و ثابتی مخصوص به خود دارند. مثلاً وقتی مثلثی را تصور می‌کنم، اگرچه ممکن است چنین شکلی در هیچ‌کجای جهان، در خارج از ذهنِ من موجود نباشد یا اصلاً موجود نشده باشد، با این همه، طبیعت شکل یا ماهیت معین و همچنین ثابت و جاویدی دارد که ساخته‌ی ذهن من نیست و به‌هیچ‌روی قیام به ذهنِ من ندارد. هم‌چنان‌که ظاهراً از همین واقعیت، می‌توان خواصِ گوناگونی برایِ این مثلث ثابت کرد، یعنی تساویِ مجموعِ زوایای آن با دو قائمه و محاذاتِ زاویه‌ی بزرگ‌تر با ضلعِ بزرگ‌تر و خواصِ دیگری از این قبیل، که من هم‌اکنون چه بخواهم و چه نخواهم با وضوح و بداهتِ تمام آن‌ها را در مثلث تشخیص می‌دهم، اگرچه نخستین بار که مثلثی را تخیل کردم اصلاً چیزی از این خواص به فکرم نمی‌رسید، به‌همین‌جهت نمی‌توان آن‌ها را ساخته‌ی ذهن من دانست»

پس از معرفی این مقدمات می‌توان استنتاج کرد که تمامیِ ادراکِ یقینی‌ هم دارای بُعد صوریِ قابل اثبات و هم بُعد مادی قابل اثبات هستند و بدون اراده ما، در خارج از ذهن وجود دارند؛ دکارت از این حکم استفاده می‌کند و بار دیگر حین اشاره‌کردن به یقینی‌بودن ریاضیات، درصدد اثبات وجود خدا بر می‌آید:

«حال اگر تنها از همین که می‌توانم مفهومِ شی‌ای را از ذهنِ خودم بگیرم این نتیجه به دست آید که هرچیزی را که با وضوح و تمایز متعلق به این شئ بدانم درواقع به آن تعلق دارد، آیا از همین نمی‌توانم برهانی برای اثبات وجود خدا به دست آورم؟»

از جایی که نویسنده تصورات واضح و متمتایزی از خدا دارد می‌داند که او کامل، نامتتناهی و خیر مطلق است بنابراین دریایی از فضل‌ها را از قبیل «وجودداشتن» در خود جای داده و بدین ترتیب نمی‌تواند وجود نداشته باشد. (از این برهان بعدها استفاده بسیاری شد و راهنمای دانشمندان و فیلسوفان بعدی قرار گرفت.)

یکی از نقدهایی که به حکم خود وارد می‌کند را برایتان شرح می‌دهم:

  • اگر موجودیت از ویژگی‌های عوامل کامل نباشد و تنها من عادت داشته باشم وجود را لازمه‌ی کامل‌بودن بدانم چه؟

+ این نقد با تعریف خدایی کامل و نامحدود منافات دارد و به دور از ذهن است که خدا در حین بودن، وجود نداشته باشد!

نتیجه: موجودیت و خدا لازم و ملزوم هم هستند و نمی‌توان این دو را از هم جدا کرد.

استدلال وجود خدا از نظر دکارت در فلسفه اولی به اختصار:

«بعد از آن‌که دریافتم که خدایی وجود دارد، چون در همان حال هم دریافتم که قیامِ تمامِ موجودات به اوست و او فریب‌کار نیست و از آن‌جا نتیجه گرفتم که هرچیزی را که با وضوح و تمایز ادراک کنم حقیقت دارد، اگرچه دیگر درباره‌ی دلایلی که موجب شد این را حقیقت بدانم فکر نمی‌کنم، به‌شرط آن‌که به خاطر داشته باشم که آن را با وضوح و تمایز ادراک کرده‌ام، دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند دلیلِ معارضی بیاورد که مرا در صحتِ آن مردد سازد و بدین‌ترتیب شناختِ من نسبت به آن، شناختی حقیقی و یقینی است و خودِ همین معرفت، هم‌چنان به تمامِ اشیای دیگری گسترش می‌یابد که به خاطر داشته باشم که آن‌ها را قبلاً ثابت کرده‌ام، مانندِ حقایق مربوط به هندسه و امثال آن‌ها»

نویسنده در بخش آخر کتاب تاملات در فلسفه اولی نفس را از جسم جدا می‌کند و بُعد مادی انسان را اثبات می‌کند.

دکارت با مثالی این امر را توضیح می‌دهد:

شما مثلثی با ۳ ضلع را به راحتی تصور می‌کنید ولی هرچه تلاش کنید قادر به تصور مثلثی با هزار ضلع نخواهید بود و دسته‌کم تصویری مبهم و نامفهوم از آن خواهید داشت؛ بنابراین نمی‌توان تنها به قوه تعقل بسنده کرد و قوه تخیل با تعقل در تفاوت است. در ادامه می‌گوید ما تنها قادر به تصوراتی خواهیم بود که از قبل توسط حواس، آن‌ها را درک کرده باشیم و چون تا به حال همچون مثلثی را ندیده‌ایم قادر به تصورش نیستیم و می‌توان احتمال داد اجسام و دنیای مادی واقعا وجود دارند.

دکارت به ضرورت وجود این بُعد پی می‌برد و علت احساساتی مانند تشنگی، گرسنگی، خشم، محبت و… را که ذهن وی در پیدایش آن‌ها نقش ندارد و قادر به احساس‌نکردن آن‌ها نیست، را از جسم خود می‌داند و شکش از این حیث مبرا می‌شود.

و در پایان شاهد سخنان و نتایج دکارت در کتاب تأملات و فلسفه اولی هستیم:

«و باید تمامِ شکوکِ ایام گذشته، به‌خصوص آن تردیدِ کلی در مورد خواب را که به‌علتِ آن نمی‌توانستم میانِ خواب و بیداری فرق بگذارم، به‌عنوان شکوکِ مبالغه‌آمیز و مضحک به‌دور افکنم. زیرا هم‌اکنون میانِ آن‌ها فرقِ بسیار بارزی می‌بینم، از آن حیث که ذاکره‌یِ ما هرگز نمی‌تواند آن‌طور که عادت دارد که حوادثِ بیداری را به هم مرتبط سازد، رؤیاها را با یک‌دیگر یا با کلِ جریانِ زندگیِ ما ارتباط دهد. در حقیقت اگر در بیداری ناگهان کسی در برابرم نمودار شود و مانندِ اشباحِ رؤیا آن‌چنان یک‌باره از نظرم ناپدید شود که نتوانم بفهمم از کجا آمد و به کجا رفت، جا دارد که آن را نه انسانِ واقعی، بلکه صورتِ خیالی یا شبحی بدانم که ساخته‌یِ مغزِ من (و مشابهِ اشباحِ ساخته‌ی رویای من) است.اما وقتی اشیایی را ادراک می‌کنم که به‌طورِ متمایز می‌دانم از کجا آمده‌اند، کجا هستند و کِی برای من نمودار شده‌اند و وقتی می‌توانم ادراکاتی را که از این اشیاء دارم با کلِ جریانِ بقیه‌ی حیاتم بدونِ هیچ انقطاعی به هم بپیوندم، کاملاً یقین می‌کنم که آن‌ها را در بیداری ادراک می‌کنم نه در خواب. و اگر تمامِ حواسم، ذاکره‌م و فاهمه‌م را برای بررسیِ این اشیاء بسیج کردم، اما هیچ‌کدامِ آن‌ها از چیزی خبر نداد که با آن‌چه که دیگری عرضه می‌کند منافات داشته باشد، دیگر نباید کم‌ترین تردیدی در واقعیتِ این اشیاء روا دارم، زیرا از این‌که خداوند هرگز فریب‌کار نیست، (ضرورتاً) لازم می‌آید که من در این مورد فریب نخورده باشم. اما چون ضرورتِ پرداختن به عمل غالباً ما را ناچار می‌کند که پیش از آن‌که فرصتی برای بررسیِ دقیقِ امور داشته باشیم تصمیم بگیریم، باید اعتراف کرد که زندگیِ بشر در امورِ جزئی اغلب در معرضِ خطا است و سرانجام باید به ضعفِ طبیعتِ خویش اعتراف کنیم»

دیدگاه خود را درباره‌ی خلاصه کتاب تاملات در فلسفه اولی با ما و دیگران به‌اشتراک بگذارید. آیا دکارت نقشی در چشم‌انداز شما درباره مسائل فلسفی داشت؟

مطلب قبلیخلاصه کتاب عادت‌های اتمی را بخوانید
مطلب بعدیبا ۱۰ کتاب برتر خودشناسی آشنا شوید
هدیه نرم‌افزار می‌خونه ولی علاقه شدیدی به هنر داره‌‌، از نظر اون مهم‌ترین نیرویی که تو دنیا جریان داره عشق و محبته و عمیقا آرزوی روزی رو داره که آدما برای پیدا‌کردن بهشت وارد وهم و خیال نشن و روی همین زمین پیداش کنن... برای داشتن همچین رویایی اعتقادات دستخوش تغییر میشن و برای این تغییر، کتاب‌های مناسب، بهترین شروعن! در آخر اگه بخوام اونو تو یه کلمه توصیف کنم، آهنگ imagine اثر جان لنون رو پلی می‌کنم!

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید